روایت قربانیان مین ایران
دل نوشته فرزند شهید اصغر خراسانی
پدر..
سلامی به گرمی آفتاب به کسی که نورش را برای همیشه از خانهء ما دریغ کرد وسایه ای سرد ودلگیر در زندگیم بر جای گذاشت،که این سرما مرا عذاب میدهد.من همیشه زمستان را دوست داشتم چرا که زمستان خاطره ی خوش تولدم بود که هر سال پدرم به طریقی مرا خوشحال مینمود.۲۶دی ماه اوج سرمای زمستان است ولی آنچنان این روز را با محبت های خودش برایم سر شار از گرما میکرد که هیچوقت نتوانستم سردی زمستان را حس کنم تا زمستان سال ۸۶،که همه چیز تغییر کرد وبرایم سرمایی جاودان باقی ماند.زمستان سال ۸۶هوا بسیار سرد بود ،برف فراوانی باریده بود وچند روزی بود که مادر به سفر کربلا عزیمت کرده بود و پدر هم مثل همیشه سخت مشغول کار در مناطق باقی مانده از آثار جنگ و آلوده به مین ،در نبود مادر هوای مارا کاملا داشت و هر روز صبح قبل از ورود به میدان مین با ما تماس تلفنی داشت ومثل اینکه بالای سرمان باشد یک یک مارا یعنی من برادر و خواهر بزرگترم را راهی کار و درس میکرد.من آنموقع ۱۱سال داشتم و طبق معمول هر سال بی تاب جشن تولدم..به پدرم میگفتم جشن تولدم هستی با خنده و کلی محبت پدرانه میگفت دخترم امسال تولدت با محرم اباعبدالله یکی شده نمیتوانیم جشن بگیریم اما می آیم و با یک کادوی خوب.نوید آمدن پدر آن هم با یک کادوی خوب مرا بی تاب تر میکرد و هرروزوقتی زنگ میزدم زمان آمدنش را میپرسیدم.پدر هم قول دادچهارم محرم به اتفاق مادرم که از سفر کربلا بر میگردد می آید..ساعت ها خیلی سخت میگذشت و هرچه به این تاریخ نزدیک تر میشدم سخت تر و دیر تر میگذشت و برای خودم برنامه های زیادی در سر داشتم اما نزدیک آن تاریخ یعنی صبح چهارم محرم و ۲۳ دی ماه ۸۶ بی تابانه منتظر تماس پدرم بودم،اما دیگر تماس نگرفت.هر چه زنگ زدیم جواب نداد.به خواهر و برادرم اصرار کردم زنگ زدند اما جواب نداد.هر چه بیشتر میگذشت سوالات ذهنم بیشتر میشد.تا اینکه دایی ام زنگ زد و گفت پدرتان گفته بیاییدآبادان باهم برویم استقبال مادر، بازهم سوال های دیگر..چرا اینجوری قرار ما با پدر این نبود.ناچارا به شیراز رفتیم ومات و مبهوت به اتفاق فامیل به آبادان سفر کردیم. وقتی رسیدیم آبادان ما را به خانه مادربزرگم بردند..به محض ورود پارچهء مشکی درب منزل توجه ام را جلب کرد اما نه پدرم را انجا دیدم نه مادرم سوالات زیادی ذهنم را گیج کرده بودهمه در گریه هاشان میگفتند پدرت رفته استقبال مادر تا اینکه پس از ساعاتی مادرم یا حسین گویان از ماشینی جلو درب منزل مادربزرگم پیاده شد اما باز پدرم را ندیدم.هوا خیلی سرد بود.سوزبدی می آمد.به داخل کوچه رفتم نمیتوانستم بپذیزم آخر پدرم هیچوقت بدقولی نمیکرد.سوز سرما مرا به یاد تولدم می انداخت از هر کس سراغ پدرم را میگرفتم با هق هق گریه پاسخ میشنیدم.دو روز به همین وضعیت گذشت وهرگز نمیخواستم آن حقیقت تلخ را باور کنم اما در روز ۲۶دی ماه ۸۶درست روز تولدم مصادف با هفتم محرم پیکر پاک پدرم را به خاک سپردند..پیکری که مثل امام حسین(ع)سر نداشت و همانند آقا اباالفضل دو دستش قطع شده بود.اما پدرم هیچوقت بدقولی نکرد.چرا که همزمان بابازگشت مادرم از کربلا،پیکر پاکش به شلمچه رسید بود و همانطور که گفته بوداول به استقبال مادرم رفت و در روز ۲۶دی ماه به دیدنم آمد و جان شیرینش را به من و تمامی فرزندان این آب و خاک هدیه کرد.روحش شاد.
پدرم شهید اصغر خراسانی ۸سال دفاع مقدس را در جبهه ها حضور دا شت وپس از بازنشستکی در مناطق
آلوده به مین مشغول پاکسازی مین های باقی مانده از جنگ شد و عاقبت در حین خنثی کردن مین بر اثر انفجار مین به شهادت رسید....
شادی روح جمیع شهدا صلوات.
مهسا خراسانی. فرزند شهید اصغر خراسانی
لینک کانال مین و زندگی در تلگرام:
https://telegram.me/minefieldiran
برچسب:
نویسنده: امیر نوری