خرید بک لینک
تذکر:استفاده از این مطلب با کسب اجازه کتبی از مدیر بلامانع می باشد.

روایت قربانیان مین ایران
خاطره هادی همت قربانی مین از روز حادثه


روز یک شنبه دوازده مهر یک هزار و سیصد و هفتاد و هفت ساعت 3 25 دقیقه بود بر اثر انفجار مین در حین چوپانی در روستای سرتزین واقع در بیست و هفت کیلومتری بانه و سه کیلومتری با مرز اقلیم کردستان عراق برای همیشه نابینا شدم. چهارده سال داشتم. چند روزی بود ادای نابینایان را در می آوردم چشمهایم را میبستم مانند نابیناها راه میرفتم یکی از اهالی روستا بر اثر انفجار مین نابینا شده بود. دقیقا روز حادثه به او فکر می کردم. چشمهایم را تا نصف باز می کردم و با خودم می گفتم اگر کاک محمود اینقدر دید داشت که خیلی خوب میشد و قابل استفاده برایش. بیخبر از اینکه خودم هم تا دقایقی دیگر به کاک محمود می پیوندم. چوپان بودم. داشتم با یکی از گوسفندان که خیلی دوستش داشتم بازی می کردم. نشسته بودم؛ عصایم (گوچان) را به زمین می زدم در همان لحظه به ساعتم نگاهی انداختم ساعت 3 25 دقیقه بود درست مثل اینکه یه چیزی پرتم کرده باشد. روز روشن تاریک شد من صدای انفجار را نشنیدم اما فهمیدم که مین منفجر شده است.مدتی مانند مرغی که سرش را بریدن پرپر میزدم تا به گودالی افتادم انگار چند نفر به سینه ام فشار می آوردند. بعد از مدتی کمی آرام شدم. دستی به صورتم کشیدم. انگشتم فرو شد تو چشم چپم. فهمیدم که کارش تمام است از دست رفته به چشم راستم دست زدم، سالم بود امیدوار شدم گفتم الان دود و گردو خاک نمی گذارد ببینم بعدا خوب خواهد شد. به صورتم دست زدم طرف چپ صورتم سوراح شده بود به طوری که انگشتم رفت تو دهانم. بلند شدم که از گودال بیرون بیام کمی راه رفتم اما به زمین افتادم تلاش کردم بازم بلند شوم، نتوانستم. روی زمین دراز کشیدم. دعا می کردم خدایا کسی به کمکم بیاد. یاد پدر و مادرم و برادرانم و خواهرانم افتادم، دیگر فکر می کردم که خواهم مرد و خانواده ام از مرگم خیلی ناراحت میشوند. داشتم ناامید میشدم که همین جا میمیرم. در همین لحظات صدایی از دور می شنیدم که اسم من را می بورد هادی کجای؟ با تمام قدرتی که داشتم بلند شدم، فریاد زدم به دادم برسید اینجا هستم. صدا داشت نزدیکتر می شد به طوری که وی را شناختم. کاوه پسر عمویم. وای کاوه جان، هرگز فراموشت نمی کنم.بله کاوه آمد نزدیک گفت: وای خدایا! تو که هستی؟ گفتم عزیزم هادی هستم، نجاتم بده. قیافه ام یک جورای شده بود که کاوه من را نمی شناخت و با صدایم من را شناخت. گریه سر داد که هادی جان چرا اینطوری شدی. من صدای انفجار مین را شنیدم. گله ات داشت به خاک عراق می رفت؛ خیلی صدایت زدم، جواب ندادی. نگران شدم به سوی صدای انفجار آمدم.گفتم وقت این حرفا نیست؛ کاری بکن، دارم میمیرم. گفت: بیا روی دوشم اصلا نای راه رفتن نداشت. یادم افتاد که کاوه از خون می ترسد.می گفتم نترس! چیزی نیست حالم خوب است. دیدم که قادر به رفتن نیست.به وی گفتم من اینجا می مانم تو برو اهل آبادی را صدا کن. گفت حتما. نگران نباش؛ الان برمی گردم. از قولش زیاد مطمئن نبودم. گفتم برنمی گردد، کاوه هم رفت جرات ندارد به کسی خبر دهد. تقریبا نیم ساعت تول کشید. صدای گریه شنیدم. کاک حسن از اهالی روستا بود. به دنبال او، صدای برادرانم را شنیدم؛ گریه می کردند. نزدیک شدند من را کول گرفتند و به روستا آوردند. روستای ما هیچ امکاناتی نداشت. نه خبری از برق نه تلفن و نه جاده بود. شانس داشتم آن روز یکی از فامیل ها از شهر آمده بود. یه ماشین (فکر کنم جیگ بود)، من را سوار کردن تا به بیمارستان شهر بانه برسانند. صدای گریه مادر خدا بیامرزم را هرگز فراموش نمی کنم که خدا میداند چه حالی داشت. وای مادرم فدای خاکت الهی. به بیمارستان بانه رسیدیم. صدای پدرم به گوش رسید به دکتر گفت چشمانش؟ دکتر گفت چشم چپ که کاملا از بین رفته است؛ راستش هم دست خدا است.دیگه از دنیا بیخبر شدم. وقتی که به هوش آمدم گفتند: سه روز است که بیمارستان نیکوکاری تبریز هستی.گفتم! چرا این اتاق اینقدر تاریک است؛ برادرم گفت عزیزم الان که شب است. کمی گذشت، پرستاری آمد به برادرم گفت: ساعت پنج عصر باید مریض را برای سیتی اسکن ببری. متوجه شدم که روز است؛ گفتم داداش الان که روز است چرا تاریک است؟ چرا گفتی شب است؟ گفت عزیزم چشمهایت را عمل کردن چسب زدن به همین خاطر چیزی نمی بینی. چسبها را برداشتم اما چیزی ندیدم تاریک تاریک بود! گفتم این هم چسب که برداشتم، داداش راستش را بگو دکترها چه گفتند؟ واقعیت را بگو به خدا ناراحت نمیشوم. گفت: به خدا گفتند که خوب میشود. بعد از مدتی یک شب دوباره چسب را برداشتم، دیدم که میبینم فریادی از سر شوق زدم، من می بینم! برادرم آمد جلو گفت چه می بینی؟ چیزهایی که در اتاق بود را یکی یکی به وی گفتم. صورت برادرم را هم دیدم. حدود چند متری فاصله گرفت. گفت: چه چیزی در دست من می بینی؟ گفتم لیوان شیر!خندید! گفت خدایا شکرت!

دوازده روز تبریز بستری بودم. دکترم گفت برگردید منزل. ده روز دیگر برگر

دید تا یک عمل جراحی برای چشمش انجام دهم. این مدتی که منزل بودم روز به روز بیناییم داشت کمتر میشد.با اصرار پدرم به سقز پیش دکتر علایی رفتم. گفت این چشم کجا عمل شده؟ از دکترش شکایت کنید دو اجسام خارجی در چشم وی باقی مانده که باید خارج میکرد. این چشم دیگه از دست رفته!از وی خواهش کردیم راه حلی چیزی به ما دهد. نشانی دکتر علی رضا لاشیی در بیمارستان فارابی تهران را به ما داد. گفت: مگر از دست ایشان کاری ساخته باشد. رفتم تهران. بیست و دو روز تهران ماندم. روزی که عمل شدم حتی نور هم نمی دیدم. بعد از جراحی به مدت پنج سال اندک بینایی داشتم که قابل استفاده نبود که یه شبی فشار چشمم بالا رفت و آن هم برای همیشه به خاموشی گرایید.

هادی همت

بیستم خرداد ماه 1396
پ ن : هادی اینک جانباز 70 درصد است. دارای دو فرزند و دانشجوي ترم شش حقوق دانشگاه پيام نور بانه می باشد.

لینک کانال مین و زندگی در تلگرام:

https://telegram.me/minefieldiran


برچسبها: روایت قربانیان مین ایران, هادی همت
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۶ساعت 6:54 توسط امین کرمی |

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 22:53

صفحه بندی